تبليغاتX
آکنده از من

آکنده از من

من؟نه تو!


سلام بر همه ی دوستان و اشنایان.خیلی وقته نبودم و واقعا هم نمی شه بگم که بودم یا نبودم!

گاهی بودم و پشته میز نبودم!گاهی نبودم و پشته میز بودم!گاهی بودم و خودم پشته میز نبودم!گاهی نبودم و خودمم پشته میز نبودم!!!قسمت اخر خیلی داغون بوده اوضاع!

اومدم پس از حدودا 6 ماه سخنی گویم و بروم به راه خویش البته بیشتر یک سری مزخرفاتیست که می دونم که دیگه کسی اینجا نمیاد که بخونه یا نخونه!به این می گن اعتماد به نفسی که اگه پرورشش بدم به خیلی جاها می رسم!

خوب هر روز انسان می تونه غیر عادی باشه می تونه عادی بشه و می تونه ترکیبی از هر دو باشه!امروز هم ترکیبی از هر دو هست!حتما می پرسید چرا!خوب خودمم نمی دونم!!!

عادی از جانب اینکه مثل هر روز نخوابیدم!بلند شدم(مگه خواب بودم!)اومدم پشته سیستم!اندکی بازنویسی کردم!اندکی مطالعه کردم!رفتم با کنسول بازی کردم!و بعد دوباره اومدم پشته سیستم!و این روند تا انتهای تابستان ادامه خواهد داشت!!!
و حالا از منظر این که چرا غیر عادی!به این دلیل که نمی دونم چرا انقدر تنهام امروز!هر روزه یک عدد مگس حداقل در کنارم جای می گرفت اما امروز که ماشالله!!!

فقط من و خودم اینجا نشستیم هی به مانیتور می نگیرم هی می نگریم و... حالا تا کجا اگه قرار بود بفهمم تابستان پارسال متوجه می گشتم!

شاید دوباره شروع کنم به نوشتن!شاید دوباره بخوام آکنده از خودم بشم!(سوال!مگه من الان آکنده از چیم؟!!!)

گاهی شروع و پایان روز ها رو متوجه نمیشم!واقعا خواب نقطه ی مثبتیست در یافتن گذر روز و شب و...

عجب!یک روزه نیمه غیر عادی و نمی دونم تهش به کجا قراره ختم بشه!البته واسه من که ته نداره واسه شما خواننده محترم می گم(که البته کو خواننده!؟)ببینید ته این روز نیمه غیر عادی چی قراره بشه!

خوب اینم پایان اغاز نیمه شروع بی پایانه!!!!!!!!!!!!!!

همتون رو به خدا می سپارم و امیدوارم مثله من روزه نیمه غیر عادی نداشته باشید :D  خوب دیگه من برم به ادامه ی زندگیم برسم!پیش بینی می شود که باز هم تند تند بنویسم :D پس فعلا تا بعدا :*


+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 14:47 توسط داود |


به نام خدا

سال جدید...داود جدید...دنیای جدید.!

 

نغمه:یهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(فریاد!)بابا باشه اپ می کنم اقایون و خانوما نبودین دیروز داشت می کشت من و با شاتگان گذاشته زیر گلوم اپ کن یا...پق!

 

عجب خوب جدای از شوخی(خیلی هم این وبلاگ جدی و حالت رسمیک(ریتمیک!)داره!)خوب حتما می پرسین چرا نبودم!خوب مطمئنا نمی پرسین چون دیگه کسی به این وبلاگ نمیاد خوب این جا اکنده از منه خودمم کلیم که توشم :D  اتفاقات اخیر این دنیای فوق مجازیه واقعیه من!:

قبلا گفته بودم که من سردار بچه های مدرسه در کنسلینگ هستم خوب دیگه زدیم کله امتحانا رو گذاشتم هفته اخر :-" مطمئنم که همه میایم :D واقعا جالب بود اون چند روز معلما التماس اقا این روز رو بیایید که واقعا عقبیم!نهایی دارید!!!!ای بترکه این نهایی...البته به احترام یکی از معلم ها (دینی)که واقعا انسان محترمیست همه شنبه رفتیم مدرسه و من باز با سوالای خوف ناک! در تنگنا قرار دادمش :D ...این گذشت و ان امد!اهاااااااااا بلاخره پس از 6 ماه لوح مسابقات داستان نویسیمو دادن :D روحم شاد شد..تازه هدیه هم ناحیه بهم داد نه مدرسه ! یادمه اولین لوحمو که خواستم بگیرم برای موسیقی بود رفتم اولین کلمه ها این بود:

"اقای توکلی ما به شما جایزه ای نمی دیم اما اول شدید!!!!"من : (!)  بعله مرسی واقعا ممنون..ابته امسال باید یه مسابقه دیگه شرکت کنم که این واقعا مهمه واسم دعا کنید اگه در بیام زندگیم عوض میشه...

اها راستی اینم نگفتم که این انتشارات سخن گستر خیلی قشنگ به مرز دیوانگی بردم...به پدرم گفتم یه تماس بگیر با اینا ببین مدارک رسید یا نه...پدرم تو اتوبوس زنگید که گفتن بعله و سریع خودم تماس بگیرم!خوب گوشی رو در دستان گرفتم و بسی شاد زنگیدم غافل از سرنوشتی شوم!!!سلام..سلام!توکلی هستم گفته بودید تماس بگیرم..بعله فرشید توکلی!؟...پدرت اوه نه داود توکلی هستم :D اقای توکلی شما باید تا فردا برای ما در یک صفحه یک داستان بنویسید و بفرستید تا ما در کنار بیوگرافی درج کنیم در کتاب!!!(توجه کنید اگه نمی زنگیدم کلا می پرید :D )مااااا بعله مرسی...

حالا من!فردا امتحان حسابان...دقیقا تو اتوبوس وا رفتم...دوستان با کاردک بلندم کردن!رفتم هیچی به ذهنم نرسید!حالا سره کلاس حسابان موضوع یادم افتاد تا روشو بر می گردوند رو یه کاغذ می نوشتم یکمشو :D! خوب منم دیگه!من...اها اون داستانی که تو 20 دیقه به ذهنم رسید هم اینجا قرار می دم...بعضا می گن خوب شده...خواهشا نظر بدید :D همینه دیگه وبلاگ دار ها هم بدبخت شدن :D

خوب در قسمت اخر هم خواستم یه تبریک ویژه بگم...خوب خواستم که اخرین وز سال 87 این مطلب رو بزنم...یعنی 30 اسفند و خدا رو شکر موفق دارم می شم البته تا وقتی که ببینم که نوشته بشه ارسال!
سال 87 هم با همه ی خوشی ها و بعضا بدیاش! رفت...خیلی ها واسه ازمایش اومدن و خیلی ها دیگه هم رفتن برای یه دیدار دیگه...زیباست که از خوشحالی اشک بریزی فرداشم از غم بغض کنی...تناقض زیبای دنیا همینه...زیباست مگه نه...می خوام امسال و با این دعا به پایان ببرم که همه اونایی که نیازمندن بتونن به وضعیت بهتری برسن...یه چند مدته از هر چی دارم بدم اومده!چرا اون دارا و یکی دیگه ندار!اره سوال قدیمی و کهنه ای هست اما یادمون باشه هنوز جوابش تو قبرستون ناشناخته های این دنیا پنهونه!

اره اینم از امسال و من!داود توکلی و همه خوبی ها و بدی هام...از اینجا از همه عذر می خوام واسه بدیام...و امیدوارم که تونسته باشم دله یه نفرم که شده شاد کرده باشم...اره یه شروع دوباره...نمیدونم چرا همه حرفام کلیشه ای شده...بذارید به پای داود بودنم!

در اخر هم اون داستان رو می ذارم...امیدوارم نظر بدید...و دوستای عزیزم دعای من همیشه پشته سرتونه...بپا نخوره تو سرت!ساله نو رو هم به شما و هم به خانواده های گلتون تبریک می گم...ایشالله که هر چی عمر من کم باشه عمر شما زیاد...

اینم سال 88 و شروع داودی دوباره!همتونو دوست دارم...امیدوارم تو سال 88 هرکس از من ناراحته من رو ببخشه....و نه تنها واسه من واسه همه...

همتون رو به دست سرنوشت می سپارم!:D و خدانگهدارتون...فکر نکنید من به همین راحتیا میرما...من تا 1488 هستم :D میخوام عنوان پیرترین دیوانه ی نویسنده ی تاریک نویس رو به خودم اختصاص بدم :D فدای همتون...همتون رو خیلی دوست دارم

 

داود...اونم از نوعه من!

آکنده از منی که به من بودنم افتخار می کنم...

تا سال دیگه خداحافظتون...

داستان:

 

اشک تاریکی

 قدم ها یکدیگر را نمی شناختند.زمان می گذشت و سرنوشت نزدیک و نزدیک تر می گشت.جامه ی سیاهش جلوه ی کوچکی از درونش را به رخ می کشید.آرام و آهسته در این غروب یخ زده به سوی سرنوشتی که هنوز جوهرش بر سر دفتر روزگار خشک نشده بود،می رفت.

 آرزوی کوچکش را قبل از شروع کنار گذاشته بود.دیگر حتی خاطره ای کوچک هم از خود نمی خواست.چشمان سیاهش آرام و با دقت همه جا را زیر نظر داشت.در کوچک سفید را دید.به یاد گذشته افتاد،برای چه کسانی دست به این کار می زد؟همان ها که تنهایش گذاشته بودند؟سالها..!اما دوستی این ها را نمی شناخت.او می رفت برای شروع انقلاب سکوت.

 پیرمردی نزدیک دیوار منتهی به در قدم می زد..شاید سنش از روحش پیر تر بود..آتش سیگار،در هوایی که دیگر رو به تاریکی بود، چروکهای صورتش را نمایان تر می کرد..آخرین سخنان را در ذهن مرور می نمود:"شاید سکوت فریاد نابودی کلیشه هاست".در را باز کرد و تیزی نگاه پیرمرد را به جان خرید.نوری سفید به صورتش تابید.دستش را مقابل چشمانش گرفت،نوری که دلش را می آزرد و به اون یاد آوری می کرد سفیدی همیشه هم نماد پاکی و خوبی نیست!

 تا سرنوشت چند صباحی بیش نبود و کاش فکر نمی کرد او برای همه و هیچ کس برای او...هوا تاریک شده بود.پیرمرد آخرین پک را به سیگار زد و صدای انفجاری که کمی آرام تر از سکوت بود؛به گوش رسید.چند لحظه بعد بار دیگر در آرام و بی صدا باز شد و بر وحشت پیرمرد افزود.

 او بود..با چهره ای سفید..به روح می ماند و شاید هم....دوباره در کوچه به راه افتاد و صدای قدم هایش در تاریکی نفوذ می کرد.و اکنون بود که...

 

تاریکی می گریست

 

پایان

ویرایش:اینم داود جدید: D:


+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 2:39 توسط داود |


به نام خدا

حال خوشی ندارم اما وقتی نظر نغمه رو دیدم گفتم هر طور که شده اتفاقات چند روز گذشته رو بیارم تو وبلاگ...(نشان از ظرفیت بالای وبلاگه هاااا :D(

آکنده از من...

قرار بود خیلی زود تر آپ کنم ولی وایرلسم قطع شد!!حالا جریانشم می گم اندکی بخندید...

ساعت 8 چند روز پیش بود!ارورر 800!ای خدا لعنت کنه هر چی ارورر هست بلاخص 800 رو!گفتیم بصبریم تا بینیم این اسکلین وایرلس دار(نیماد)کی درستش می کنن...یک روز بعد!ای خدا تف به این شانس...خودم رو در حاله کوبوندن به در و دیوار بودم که(چیه معتاد ندیدی؟)به سوی تلفن هجوم بردم..زنگ زدم!بوقی زد که تا به حال نشنیدم..این رو بیخیال شدم...

یک ساعت بعد:یکی سیگار بده دسته من!دوباره زدم گرفت!ایول...اول این یارو زنه اومد که معرفی کنه سریع 2 رو زدم بره رو وایرلس...یارو ور داشت..ببخشید چرا نت قطعه؟کدوم منطقه هستید؟فلان منطقه...یارو لحنش خودمونی شد..:والا راستشو بخوای تو کابل آنتن فلان منطقه اب رفته!!!چی رفتههههههههه؟اب!بله مرسی امیدوار شدم....

تق !تلفن رو گذاشتم...ای خدا چرا هر چی سنگه واسه منه لنگه؟نشستیم کتاب خوندیم...بعد اس به نغمه که حال اس ام اس داری!گفت ویت....تا فردا :D ...صبح بیدار شدم...اخ اخ کل بدنم درد می کرد...بلکل کل وجودم(روحمم همینطور!)مدرسه لغو شد..اخ خوابیدم...تلافی هر چی تابستون نخوابیدم...از تابستون مشکل خواب پیدا کردم..امیدوارم هیچ کدومتون پیدا نکنید...

امروز هم اتفاق خاصی نیوفتاد و فرداش رفتیم مدرسه...همه معلما شاکی بودن!اقا به من چه؟برو بیرون..چرا لباس زیاد پوشیدی؟هاااااااااااااااا؟

بدترین روز مدرسم بود...رفتم بیرون به به..یه باد که خورد تو صورتم...دقیقا حس کردم در سینه ام در حال ساخت و ساز گل و سیمان هستند!
اخه این چه هوایی هست!ای بابا...بعد شنیدم که می خوان فقط دبستان و راهنمایی رو تعطیل کنن!من زنگ زدم به صورت ناشناس و گفتم الاغ مگه ما تو دستگاه تنفسمون فیلتر داریم؟خر!**********

بعله دیگه :D اینم گذشت و نرفتم خونه و به دعوت یکی از دوستان راهی خانه ای ایشان گشیتم...رفتیم و ان شدیم و ملت را سر کار گذاشتیمو...البته من به این مظلومی فقط نگاه می کردم ;;) اومدم خونه و زنگیدم مسئول وایرلس به به وصل شده..رفتیم و هی قطع و وصل می شد..!اه اه اه تو این شانس...همین الان که دارم این مطلب رو می نویسم فهمیدم رادیو نته خودمم خراب بوده!ای خداااااااااااااااااا

اها راستی فرستادن مدارک همین کتابه رو نگفتم واستون!عکس که بماند پدرمون در اومد بگیریم!من و یکی از دوستان برای عکس گرفتن رفتیم و برای همیشه توبه کردیم!بیوگرافی هم گفته !اخه من چی بودم!اومدم موندم هستم!!!چیزه جز اینه؟نه مفیدم و نه مضر!

با معلم ادبیات یه ساعت سره کلاس کلنجار رفتم و چه کنیم و چه نکنیم...لطف کرد دو خط کمک کرد نوشت و بقیه رو از همین مطلب اول نوشتیم!اندکیش رو!گفته بود در 300 کلمه...حالا دیگه نمی دونم چند کلمه شد...هر چی نوشته بودم فرستادم...اونم در چه حالی!که نتم قطعه و باید برم کافی نت ...اخ اخ چشمتون روز بد نبینه که غلط می کنه نیاز داره ببینه(!)حالا بشین این مطلب اول رو بصورت ادبی بکن و از محاوره درش بیار....از نوشتن کتاب سخت تر بود...در حالی که مسئول کافی نت می گفت وقت تمام هست من هم دکمه ی سند رو زدم...خدا یا شکر...عکس و قرار داد و بیوگرافی و.... اها شناسنامه رو فرستادم!ایول راحت شدم...البته اینجا عکسم رو می ذارم تا شما هم نظر بدید اخه این عکسمم تو کتاب می ذارن!خدا کنه خوب باشه....همتون رو دوست دارم....فراوان...نغمه جان..خواهر گرام...اینم واسه تو عزیز...عذر زیاد خوب نشد:*...ولنتاین همتونم تبریک می گم..

فعلا

من....تا بعد....آکنده از من

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 2:11 توسط داود |


سلاااااااام دوستان گل خودم؟چطورید؟از اولین پستی که زدم کمابیش استقبال شد...واقعا ممنونم از این نظرات بس خوب و زیبا...امروز یه ایمیل که تازه واسم سند شده رو واستون می ذارم....در روزهای آتی اتفاقات اخیر رو می نویسم که چه بلاهایی سره ما ارودن این جماعت بشریت!!!!!!!خوب موضوع متن نشان دهنده ی همه چیز هست....دیگه حرفی نمی زنم...همتون رو دوست دارم.....

داود....

فعلا

"

فرهیخته گرامی

باسلام احترام فراوان

ضمن تبریک به مناسبت انتخاب شما جهت حضور در« دایره المعارف داستان نویسان و شاعران ایرانی» ایمیل فوق حاوی نمونه ی فرم و دستورالعمل حضور در « دایره المعارف داستان نویسان و شاعران ایرانی» می باشد. لطفا فایل پیوست شده را پس از دانلود، پرینت نموده و پس از تکمیل نهایی حداکثر تا 25 بهمن ماه به ایمیل مقابل ارسال نمایید . sokhangostar.ir@gmail.com

جهت کسب اطلاعات بیشتر در این خصوص می توانید همه روزه به غیر از روزهای تعطیل از ساعت 9 الی 14 از طریق شماره ی تماس 05118458164 در تماس باشید. ضمنا لازم به یادآوری است که حضور شما در دایره المعارف داستان نویسان و شاعران ایرانی به معنای برگزیده شدن شما در بخش نهایی جایزه ی ادبی ایران نمی باشد و این کتاب برای اولین بار به همت انتشارات سخن گستر و با هدف معرفی داستان نویسان و شاعران ایرانی منتشر می شود.

با مهر


دبیرخانه ی جایزه ی ادبی ایران

"

تا بعددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 21:12 توسط داود |


به نام خدا

 

آکنده از من

 

سلام و سلام و سلام...همیشه شروع سخته پایان سخت تر.من تا حالا وبلاگ های زیادی زدم ولی تو هیچ کدوم خودم نبودم..خود خودم.می دونین زندگی فراز و نشیب های زیادی داره که میشه نقل کرد یا تو دل چالش کرد.حالا افرادی می گن و تخلیه میشن ،افرادی هم نمی گن و نمی گن دیگه!!!

روز تولدم یادم نیست(حرف پر محتوایی زدم!)ولی می دونم خیلی گرم بود.نزدیک به ظهر تو بیمارستان من به عنوان یک عدد به دنیا اومدم.گفتم عدد چون در اون زمان چیزی جز یه عدد برای شمارش نبودم.هیچی معلوم نبود.زنده بمونم بمیرم یا....ولی در اون لحظه شماره رو داشتم.مطمئنا برای اون موقعم افتخار بزرگی بوده!
خیلی ها می گن ادم ها با بزرگ شدن توقعشون بالا میره اما به نظر من و تاکید می کنم به نظر من اشتباه می کنن.اونها فقط بچگی ها رو فراموش می کنن و به نام هیچ ازش یاد می کنن.هیچ از لحاظ توقع.اما کی می دونه که چه فکر و ارزوهایی که همین ادم بزرگها نداشتن.خوب منم اول زندگیم همون شماره برام کافی بود!
من وبلاگ رو زدم چون خواستم متفاوت کار کنم.خواستم متفاوت باشم.اه چقدر یکنواخت باشیم.می خوام این بار با زبون خودم بنویسم..نه زیاد شاد و نه زیاد غمگین.فقط خودم و خودم و خودم و البته بزرگوارانی که به وبلاگ میان دیدن می کنن و بعضا نظر می دن.شاید مقدمه چین خوبی نباشم ولی می خوام شروع کنم.چه با مقدمه چه بی مقدمه!

می گفتم تو بچگی یعنی همون روز اول بود که خدا یکی دیگه رو فرستاد رو زمین.که باز امتحانمون کنه.خوبه این من رو بی هدف نمی ذاره.همش یه امتحان و یه امتحان سخت.حالا اون موقع من نمی دونستم خودم چیم چه برسه به هدف خدا!
خوب بگم براتون از روحیاتِ خودم.اروم،خجالتی(مشخصه!)،مهربان و....شاید بگید چه خودخواه و چقدر از خودش تعریف می کنه ولی این چیزهایی بودن که از همون بچگی باعث میشد خودم رو بشناسم،البته بجز اون چند سال اول !،این نوشته رو دارم خیلی خیلی زودتر از تاریخ ثبتش می نویسم چون تو امتحاناتم و اینترنتم قطع گشته است!خرابیه دیگه بد موقعیم اومده سراغم(از نظر والدین بر عکس).

6 سال اول که شاید بعدا گفتم اونقدر مطلب خاص برای گفتن نداره.هفتمین سالگرد از...تولدم!بود که دیگه می بایست یه دروازه ی جدید رو امتحان می کردم!با دلهره ای زیادی عادی و با لباسی عادی تر از ان به سوی دبستان گام برداشتم.سیلی از دانش اموزان در برابر دیدگان حظور یافتند!بی خیال ادبی.خیلی خیلی بودن.من که گیج شدم واو منه تنها تو این همه ادم بودم و نمی دونستم؟از همون موقع غیر عادی بودن رو دوست داشتم اما اون موقع ناامید شدم.این همه ادم جورواجور اخه من چجوری متفاوت باشم.ولی بزور چپوندمون تو صف و دیگه نتونستم به این چیزا فک کنم...از همون بچگیم زیاد می فهمیدمااا :-D

کلاس و ادم و باز هم من تنها..ای این خدای سرنوشت –اسمش یادم نمیاد همین که از زئوس قوی تر بود!-رو لعنت کنه که سر و ته من رو با تنهایی نوشت.سه روز بعد بی خیال اون مدرسه شدم...رفتم یه مدرسه ی دیگه یه مقدار دور تر.صبا زود از خواب بیدار میشدم(اره جونه...)و صبحانه می خوردم و می رفتم می دیدم اتوبوس رفته(!)سپس تصمیم می گرفتم که پای پیاده 15 دقیقه پیاده روی را بر  جان بخرم و بروم و تحصیل علم بپردازم.از همون موقع مظلومیت درون من موج می زد.بچه هایی که کمی خورده شیشه و بعضا پاره آجر به کفششون بود من رو اذیت می کردن و 12 نفری می ریختن سرم و می زدنم!الان اگه نگم چهل نفر می گن اقا بچه ضعیف بودی دیگه!به خدا 12 نفر!!!حالا یکی در میاد می گه تک تک می رفتی سراغشون...در جواب باید بگم اون موقع فیلمی مثل پانیشر ندیده بودم!الهام گیری مهمه این رو از من بشنوین.

درس درس درس درس با مادر معلم  بعد وای درس وای درس وای درس!همیشه 20،19 مردم انقدر به اسم بچه درس خون زدن تو سره ما....به پنجم رسیدم و با مسئله ای که ممکنه خیلی ها باهاش رو برو بودن.امتحان تیزهوشان(لطفا مثل صدای زنگ ساعت بخونیدش!)بله این ها ما رو کشتن که تو در میایی و بخون و کوفت و ای مرض!رفتم دادم نرفتم!خلاصه ای از امتحان تیزهوشان...بله درس نخوندم چون کلا از یه چنین چیزی خوشم نمیومد،گفتم تفاوت نگفتم جنون!

خوب رفتیم راهنمایی و 2 سال دوباره درس و درس و درس و صدای ما که بابا این نظام اموزشی کشت مارا.ولی خوب حرفی نمی زدیم سنگین تر بودیم!این هم از این.سال اخر رو مدرسه باز هم عوض کردم و به یک غول در حد تیزهوشان مهاجرت کردم.خدا رو شکر دیگه شد 18،19...انقد دلم خنک شد...خیلی یکنواخت بود.اونها خیلی رفتیم کلاس تیزهوشان و غیره و پیشرفت خوبی داشتم.معلم علوم تجربی مدرسه به خاطر اینکه خودکارم خراب شده بود و خودکاری نداشتم جزوه بنویسم و در حال درست کردنش بودم گفت که این بچه اصلا درس نمی خونه معلومه...کینه ای نیستم ولی عادلانه قرار بود تلافی کنم...اخر سر شدم نفر دوم مدرسه در علوم ان زمان..فارسی رو هر چه دارم از معلم کلاس تیزهوشان و کلاس عادی خودم هست.اقای...نه اینجا اسم کم به کار می ره.ناشناس شاید بهتر باشه.معلم ریاضی هم ادم سخت گیری بود ولی من رو دوست داشت منم معمولا ناامیدش نمی کردم استعداد ریاضیم خیلی خوب بود ولی اونقدر علاقه نداشتم بهش...و مهمتر پشتکارشم نداشتم...خوب اینم گذشت و زدیم مرحله اول در اومدیم....به خداوندی خدا نمی دونم چی شد که مرحله دوم در نیومدم...اما همون بهتر این همه خوندنمم برای پدر مادر و اطلاعات عمومی خودم بود.دبیرستان اغاز گشت.به به.چه شود رفتیم درونش و اولین حرف در این دوره...افت شدیدددددد کاملا عادیه..مرسی دوستان امیدوار شدیم.خوب افتی تا حدودی داشتیم و باز عادی شدیم...اتفاق خاصی تو این دوره نیوفتاد و فقط نفر اول مسابقات هنری موسیقی شدم که کلا مرحله بعدش را هیچگاه ندیدیم!رفتیم دوم...خیلی ها می گن سخت بود ولی به نظر من نه...بد نبود.معلم فیزیکش خوب نبود.ریاضی و شیمی خوب.اها راستی نگفتم بسیار علاقه ی خاصصصصصصصصصص به عربی دارم در حد نمره ی 12!خوب دوم کارهای بسیار کردیم.دیوونه بازیای خاص خودمون و خاص دیگران و خاص اینها و انها.خیلی ساله خوبی بود.پر بودیم از شیطنت و درس خونی.می خوندیم می خندیدیم.در وصف یکی از بچه ها کنسرتی برگذار شد در سطح کلاس که فیلم هاش موجوده و یکی از بهترین خاطرات کل زندگیمه...البته فیلمبردار بودم!هیییییییی این تنهایی و اروم بودنم کم بود که مسخره می کردن من رو تخیل و داستان نویسی هم اومد روش....انقدر حال کردم اون هم نفر اول شدم و دهنشونو بستم البته بچه گانه بود شاید بگید حالا 4 تا شوخی رو ببین چجوری به دل گرفت کینه ای بی چشم و رویِ دیوانه!نه من همیشه گفتم شوخی عالیه خیلی خودمم شوخم ولی وقتی از یه حدی بیشتر بشه تبدیل می گردد به سوهان روح و توهین.

راستی در اواخر اول دبیرستان بهترین دوستم رو در نت پیدا کردم.البته شاید من بهترین دوستش نباشم ولی اون هست...خیلی الهام گرفتم از کاراش و خیلی هم دوسش دارم...دوستیمون جالب بود...از امضای من خوشش اومد در یک سایت فانتزی و پی ام داد و تا اخر که به خیلی جا ها رسید.درسته تو یه شهر و یه استان نیستیم ولی از خیلیا که جفتمن به من نزدیک تره...شاید به جهش بود دوستی با ایشون...خوب الان که سومم...بله بلاخره سن من رو حدس زدید نه کجا حدس زدید سطح تحصیلاتم رو حدس زدید...خو این خاطرات چکیده رو نوشتم که دیگه هر وقت میام مطالب روز و اتفاقات،اشکها خنده ها و....رو بنویسم در این وبلاگ...امیدوارم مفید واقع بشم....

در اخر بلند می گم دوست دارم دوست خوبممممممممممممممممممم.

 

فعلا بابای

من

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 22:14 توسط داود |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1388

اسفند 1387
بهمن 1387



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin